تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/۳ | ٤:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

دلم می خواد که روزی روزگاری

به دست آرم یکی بنز سواری

دَوَد نوکر جلو، در را کند باز

نشینم پشت آن آهسته با ناز

عیال خود بَرَم با خود به بازار

بگیرم بهر او اجناس بسیار

رَوَد او از جلو من هم به دنبال

که هستم صاحب پول و زر و مال

روم بازار زر گرها و از او

کنم پرسش که: می خواهی النگو؟

کند گر سوی گوشش یک اشاره

بگیرم بهر او صد گوشواره

( به اینجا که رساندم شعر، گفتا:

به قربانت شوم، هستی تو آقا

چه اندازه تو شوهر مهربونی

ندیدم مثل تو شیرین زبونی

چه اشعاری سرودی، نغز گفتی

کنم اسپند آتش، لعل سُفتی)

سپس دنبال کردم شعر خود را

که می خواهم کنم سیری به دنیا

روم در مصر و آنجا بینم اهرام

که مانده تا کنون زان عهد و ایام

روم گاهی فرانسه، گاه آلمان

دوباره بازگردم سوی ایران

هواپیما بُوَد بهرم مُیَسَّر

به هر مُلکی روم هر جا زنم سر

به هر کشور بسازم یک عمارت

کنند عُمّال من بهرم تجارت

نشینم پشت میزی پشت دفتر

دهم فرمان به منشی و به نوکر

روم یک چند ماهی در اروپا

بگیرم دختران شیک و زیبا

به رسم صیغه چندین زن بگیرم

از آن بتهای سیمین تن بگیرم

زنی با عقد دائم در اروپا

بگیرم بهر ایّام مبادا

( به اینجا که رساندم شعر، ناگاه

جهان پیشم سیه شد بدتر از چاه

به نحوی لنگه کفشش بر سرم خورد

که عقل و هوش را از کلّه ام بُرد

بیامد بر سر من کفش بسیار

گهی از کفش خوردم گه زدیوار

سرم بشکست و خونی گشت و پر درد

زنم گفتا که ای بی عار نامرد

زنم بر فرق تو با چوب و لنگر

که فکر زن برون سازی تو از سر

اگر پایت رسد امشب به خانه

برون سازم تو را با تازیانه

خطا کردم اگر گفتم: تو خوبی

تو لایق بهر کفش و سنگ و چوبی

الهی هر دو چشمانت شود کور

بری این آرزوها در دل گور

اگر از من نخواهی تازیانه

برون کن آرزوی ابلهانه...



  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ