تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٥ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

جابر به سر تربت  دلدار رسیده 

بر یاور بی یاور دین ، یار رسیده

گویی که برآن کشته ، عزادار رسیده

با سینه ی سوزان و دل زار رسیده

(مُحرم شده و اشک فشان خوانده خدا را

با خون جگر شُسته قبور شهدا را)

آورده غریبی غم دل بهر غریبی

افتاده حبیی به روی قبر حبیبی

بیمار فراقی شده مهمان طبیبی

نه تاب و توانی نه قراری نه شکیبی

میگفت : حبیبی ، که غمت کرده کبابم

من دوستم آخر ، بده ای دوست جوابم

ای دادرس و رهبر ومولا و امامم

هم عاشق و هم دوست و هم پیرغلامم

( با یاد تو در این سفر از شهر مدینه

تا کرببلا کوفته ام بر سر و سینه)

گردون ز غمت در همه جا ولوله انداخت

تا شام ز سر تا بدنت فاصله انداخت

بر گردن تنها پسرت سلسله انداخت

بر پای یتیم تو گُل آبله انداخت

(دور از تو ولی مرغ دلم همسفرت بود

گه پیش بدن ، گاه به دنبال سرت بود)

ای نور دل فاطمه آخر تو نبودی ؟

کز دوش پیمبر به رُخم دیده گشودی

هم خنده زدی هم دلم از دست ربودی

بر گردن من بازوی خود حلقه نمودی

(یاد آر از آن خاطره ای نور دو دیده

با من سخنی گوی ز رگهای بریده)

ای دیده ی گریان مرا نور ، عطیّه

صحراست پُر از زمزمه و شور ، عطیه

(این ناله پیوسته و این ولوله از کیست؟

برخیز و خبر آر که این قافله از کیست؟)

از شیون این قافله ، پُر ، دامن صحراست

آوای جرس را خبر از ناله ی زهراست

بر گوش دلم زمزمه ی زینب کبراست

فریاد شهیدا و غریبا و حسیناست

(از گریه گلوی منِ رنجور گرفته

این کیست که با یاأبتا شور گرفته؟)

(از سینه برآمد به فلک ناله و آهش

افتاد چو بر سیّد سجّاد نگاهش)

تا کرد برآن قافله از دور نظاره

چون شمع ز سر تا به قدم ریخت شراره

در مقدم آن ماه رُخان ریخت ستاره

برگشت به سوی حرم عشق دوباره

(زد ناله که عاشور دگر آمده ، جابر

برخیز که زینب ز سفر آمده جابر)

بلبل،گل خود را به سراغ آمده، جابر

آلاله دگر بار به باغ آمده ،جابر

بر تربت عُشّاق چراغ آمده،جابر

برخیز که یک قافله داغ آمده ، جابر

(برخیز و بده آب به گلهای مدینه

سقّاست خجل از لب عطشان سکینه)

برخیز سرودی ز غم تازه بخوانیم

برخیز شرار غم دل را بنشانیم

برخیز که خود را به اسیران برسانیم

برخیز که گُل در ره سجّاد فشانیم

(بالای سرش آیه ی تطهیر بگیریم

گلبوسه ز زخم غُل و زنجیر بگیریم)

آن محرم مُحرم شده اندر حرم هو

آن عاشق دلسوخته ، آن پیر خدا جو

آغشته به خاک شهدا کرده سر و رو

با چشم دل خویش نظر کرد به هر سو

(میخواست که صدباره به هر گام بمیرد

تا یک خبر از سیّد سجّاد بگیرد)

پُر بود ز اشک جگر سوخته ، جامش

میریخت شرار دل سوزان ز کلامش

زد رائحه ی عطر حسینی به مشامش

بشنید سلام از لب جانبخش امامش

(گفت:ای ز سلام تو خجل، پیرغلامت

یادآور اخلاق پدر بود، سلامت)

آن زائر دلسوخته ، آن پیر سرافراز

شد طائر روحش ز تن خسته به پرواز

زد ناله وکرد از دل و جان دست ز هم باز

بگرفت در آغوش، حسین دگری باز

مولا چو نظر کرد حبیب پدرش را

قدّ خم و سوز دل و اشک بصرش را

سوزاند دوباره شرر غم ، جگرش را

بگذاشت روی شانه ی آن پیر، سرش را

(کای گلشن وحی از نفست بوده مُعطّر

افسوس که یک باغ گل از ما شده پرپر)

جابر، نتوان گفت چه آمد به سر ما

کز جور خزان ، ریخت همه برگ و بر ما

غلتید به خون،پیکر پاک پدر ما

شد قاتل او با سر او همسفر ما

(ما زخم زبان در ملأ عام شنیدیم

بی جُرم و گنه، از همه دشنام شنیدیم)

دشمن همه جا خنده به زخم جگرم زد

در شام بلا سنگ به فرق پدرم زد

با کعب سنان ، گاه به تن ، گه به سرم زد

سیلی به رُخ خواهر نیکو سیَرم زد

بگذشت چهل شب که خموش است چراغم

هر لحظه غمی آمده از ره به سراغم

من لاله ی خونین دل هفتاد و دو داغم

یک لاله نه ، یک غنچه نماندست به باغم

(این قافله در وادی غم راهسپارند

غیر از منِ مظلوم ، دگر مرد ندارند)



  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ