تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢۸ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

مَلَکُ الموت رفت پیش خدا

 

گفت : سُبحانَ رَبّیَ الاعلی

 

دکتری هست در فلان کوچه

 

من یکی قبض و او کُنَد صد تا

 

یا بفرما که قبض روح کنم

 

یا مرا شغل دیگری فرما !



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢۸ | ٧:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

نماز به منزله ی کعبه، و تکبیرالاحرام پشت سر انداختن همه

چیز غیر خدا و داخل شدن درحرم الهی است، وقیام به منزله ی

 صحبت دو دوست، و رکوع خم شدن عبد در مقابل آقاست، و

سجده نهایت خضوع و خاک شدن و عدم شدن در مقابل

اوست. وقتی که که عبد در آخر نماز از پیشگاه مقدس الهی باز

 میگردد،اولین چیزی که سوغات می آورد، سلام از ناحیه ی

اوست

شاد میشم نظر بنویسی برام



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢٤ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

من واژه های عشق را ترسیم کردم

من هر دو دست خویش را تقدیم کردم

دشمن مرا هرگز به زانو درنیاورد

من پیش پای فاطمه تعظیم کردم

خوشحال میشم اگه نظر بدین



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

خویش فانی در (هوالموجود) کرد / رو به سوی کعبه ی مقصود

کرد

 

چون کمر بهر طواف عشق بست / در طواف اولش افتاد دست

 

دور دوم در مطاف داورش / شد فدای دوست دست دیگرش

 

دور سوم خون به جای اشک خورد / تیر دشمن آمد و بر مشک

 

خورد

دور چارم داشت عزم ترک سر / پیش دشمن کرد چشمش را

سپر

 

دور پنجم از عمود آهنین / گشت سرو قامتش نقش زمین

 

گشت در دور ششم از تیغ تیز / قطعه قطعه » عضو عضوش ریز

ریز

دور هفتم داده بود از کف قرار / خویشتن را دید در آغوش یار

 

چون که خون رفت از تمام پیکرش / دید زهرا(س) را به بالای

 سرش

با زبان حال  میگفتش  بتول :       /   آفرین عباس من » حجت

 

قبول

 

 

نظر یادتون نره دوستان عزیز



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢۱ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

بسم الله الرحمن الرحیم

هر چه فکر کردم در خور نام امام صادق(ع) چیزی بنویسیم نبود در ذهنم

اخر به من می شه گفت شیعه اخه به من هم می شه گفت پیرو مذهب جعفری

اخه من که با زور هم نمی تونم چهار خط از امام و رهبر مذهب خودم

حرف بزنم و چیزی بگم شیعه بودن من به درد چی می خوره

حالا چرا راه دوری برم بگو از امام حسین که این همه سنگش به سینه می زنی

چی می دونی می گم امام حسین این بود ان بود اما تا می رسم به امام حسن

(ع)فقط می دونم که امام حسن(ع) تو کوچه های مدینه و قضیه سیلی خوردن با

مادر بود یا اینکه امام حسن (ع) با زهر توسط همسرش شهید شد

یا اینکه امام علی(ع) به امام حسن(ع) گفت: حسن جان اگر خواستی قاتل مرا

قصاص کنی فقط یک ضربت به او بزن و همین...

اما خلاصه بعد از این همه گشتن تو کتاب هام و یادداشت هام و اطلاعاتم

به این رسیدم که امام صادق علیه السلام نامش جعفر لقبش صادق و کنیه اش

ابو عبدالله بود نام پدر ایشان امام محمد باقر (ع) و نام مادرشان ام فروه بود

تاریخ ولادت ایشان ۱۷ ربیع الاول سال ۸۳ هجری قمری در شهر مدینه بود ایشان

۳۴ سال از عمر پر برکتشان را به امامت پر داختند ودر سن ۶۵ سالگی یعنی در

۲۵ شوال سال ۱۴۸ هجری قمری به شهادت رسیدند

علت شهادت ایشان مسمومیت توسط زهر به دست منصور دوانیقی لعنت الله

علیه و آرمگاه و حرم ایشان در قبرستان بقیع است

هرچند که در بقیع حرم نیست                        از بارگاه و ضریع خبر نیست

اما از امام صادق(ع) ۱۰ گل به یادگار ماند که ۷ پسر و۳ دختر می باشد و فرزند

برومند ایشان امام موسی کاظم (ع) می باشد

اما نحوه ارشاد و امامت امام جعفر صادق (َع) همزمان با پایان دوره حکومت بنی

امیه و اغاز حکومت عباسیان بود و با توجه به زمان مناسب این دوره امام صادق

دارای شاگردان فراوانی بود

شاگردان ان حضرت به دو دسته تقسیم می شدند: با واسطه و بی واسطه

که از جمله شاگردان با واسطه می توان به امام شافعی ،ابو حنیفه اشاره کرد

و شاگردان بی واسطه به مالک بن انس ، ابو سفیان ثوری، جابربن حیان

اما مذهب از ان جهت که این امام همام به تربیت شاگردان فراوان  و احادیث

فراوان به جا مانده از ایشان مذهب ما را مذهب جعفری می گویند و امام صادق

حق فراوانی بر گردن شیعه دارد

مصیبت در مورد شهادت امام صادق:

منصور دوانیقی ملعون از فعالیت های امام صادق (ع)بسیار نگران بود و همواره ان

حضرت رامورد اذیت و ازار قرار می داد

او برای فرماندار مدینه ومکه حسن بن زید پیام داد که خانه جعفر بن محمد

 علیه السلام را بسوزان!

او نیز این دستور را اجرا کرد و خانه امام (ع) را اتش زد که اتش ان تا به راهرو خانه

سرایت کرد،امام صادق (ع)بیرون امد ومیان اتش گام بر می داشت و می فرمود:

منم فرزند اسناعیل که فرزندانش مانند رگ و ریشه در اطراف زمین پراکنده اند

منم فرزند ابراهیم خلیل خدا،

شبی به دستور منصور امام صادق (ع) را در نیمه های شب با سر برهنه و بدون

روپوش به حضور او اوردند منصور با کمال جسارت و خشونت به ان حضرت گفت:

ابا جعفر تو با این سن و سال شرم نمی کنی که خواهان ریاست هستی و

می خواهی میان مسلمین فتنه و اشوب بپا کنی ؟

سپس شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید تا گردن امام را بزند ناگاه

رسول خدا (ص) را در برابر خود دید شمشیر را در غلاف گذاشت این اتفاق

تا سه بار تکرار شد و منصور از قتل امام منصرف شد و سر انجام منصور به وسیله

انگوری که ان را به زهر الوده کرده بود امام صادق (ع) را مسموم کرد از ان روز به

بعد حال ان حضرت بد شد و روز به روز لاغرتر می شدند تا اینکه ان زهر

 گوشت های بدن ان حضرت را از بین برد و حضرت دنیا را وداع گفتند

چند حدیث از امام صادق (ع):

امام صادق فرمود: المتقون ،شیعیان امام علی (ع) هستند و غیب همان حجت

غایب است

 امام صادق فرمود:   بهترین عبادت همواره اندیشیدن درباره خدا و قدرت اوست


 امام صادق فرمود:هر کس بمیرد و امام زمانش رزا نشتاسد به مرگ جاهلیت مرده است


امام صادق فرمود:خداوند به عدالت و داد خویش نشاط و اسایش را در یقین و رضا قرار داده

 و غم وانده را در شک و نا خرسندی


و حال با این همه حق امام صادق (ع) بر شیعیان باید انچنان عزاداری کنیم که

برای همام حسین عزاداری می کنیم

من نیز این مصیبت را به امام زمان علیه السلام و همه شیعیان و عالمان و عرفان

تسلیت عرض می کنم



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/۱٩ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

صدای خدا را می خواستم بشنوم

 

ندا آمد به ناله و  توبه گنهکار گو ش کن

 

***********************

می خواستم خدا را نوازش کنم...

 

ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن

 

***********************

می خواستم خدا را نوازش کنم...

 

ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن

***********************

 

می خواستم خدا را نوازش کنم...

 

ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن


***********************

می خواستم دستان خدا را بگیرم...

 

گفتند:دستان افتاده ای را بگیر


***********************

خواستم جهره خداوند را ببینم...

 

ندا آمد بصورت مادرت بنگر...


***********************

خواستم رنگ خدا را ببینم...

 

ندا آمد بی رنگی عارفان را بنگر...


***********************

می خواستم دست خدارا ببوسم

 

 

ندا آمد دست کارگری را که درست کار می کند ببوس...

***********************

 

خواستم به خانه خدا بروم

 

 

ندا آمد قلب انسان مومن را زیارت کن


***********************

خواستم صدای نفس خدا رااحساس کنم...

 

ندا آمد...صدای نفس عاشق صادق را بشنو





***********************

خواستم خدا را در عرش ببینم

 

ندا آمد به انسانی که به دستور خدا حرکت میکند بنگر...






***********************

خواستم نور الهی را مشاهده کنم

 

ندا آمد از پرخوری و شکم سیر فاصله بگیر...


***********************

می خواستم به خدا به پیوندم...

 

ندا آمد از بقیه ببر...حتی از خودت...




***********************

خواستم صبر خدای را ببینم...

 

ندا آمد بر زخم زبان بندگان تحمل کن

 

 

***********************

خواستم سیاست الهی را مشاهده کنم...

 

ندا آمد عاقبت گردنکشان را ببین...



***********************

خواستم خدای را یاد کنم...

 

ندا آمد ارحام و خویشانت را یاد کن.




***********************

خواستم که دیگر نخواهم...

 

ندا آمد امورت را به او واگذار کن و برو...

نظر یادتون نرهبه من زنگ بزن

 

 

 



منم از شاعران قرن حاضر . . .

گر از اسمم بپرسی، هست یاسر


بُوَد امشب شب زیبای پیوند


شبی در زندگی شیرینتر از قند

 

همه هستند چون من خرّم و شاد

 

چرا؟ زیرا که میثم گشته داماد

دعا بهرت کنم بابا شوی زود

بَری از ازدواجت بهره و سود

چه سودی بهتر از ایجاد مُسلم

برای یاری امداد قائم(ع)

نموده مصطفی(ص)فرمایشی نَغز

که باشد این سخن بسیار پُر مغز:

بدانید این سخن ای امّت من

که باشد ازدواج از سُنَّت من

اگر دوری گُزینَد یک مسلمان

از این سُنّت، نباشد اهل ایمان

مترس از آب و نان و جیغ فرزند

که فرزندت بُوَد در کام، چون قند

خدا را داری و از فقر ترسی؟

بگیر از شعر یاسر پند و درسی

هر آنکس بهر کودک داده دندان

دهد بهر جویدن میوه و نان

هر آنکس بچه ی کمتر بخواهد

به رازق بودنش ایمان ندارد

اگر مهدی بیاید، یار خواهد

جوانان قوی بسیار خواهد

دو فرزند و سه فرزند و یکی بیش

نمیباشد کفایت بهر یاریش

شود تعداد دشمن بیش و ما  کم

بدون سعی دامادان عالَم

ز شیطان میرسد هر دم ندائی

زند هر لحظه در عالَم صدائی

مسلمانان دگر بچه نزائید

دو گوش خود به حرف من نمائید

ز شاعرهای حق گو دور باشید

به دنبال من ِ مغرور باشید

رَوید و لوله های خود ببندید

به دستورات پیغمبر بخندید

مخور ای دوست گول حرف او را

مبین پُردانه این دام عدو را

اگر داری به دل حُبّ پیمبَر

مگو : فذزند کمتر هست بهتر

بگو: فرزند باشد یک امانت

بُوَد حفظ امانتها عبادت

مترس از مشکلات اقتصادی

بکُن بر خالق خود اعتمادی

بدن قدر پدر، جانِ برادر

مُهیّا کرده از بهر تو همسر

چه بسیارند افراد مجرّد

که از سی هم نموده سنّشان رَد

ولی جرأت ندارد نزد بابا

زَنَد حرفیّ و گیرد حقّ خود را

اگر گوید: منم محتاج همسر

دهانش میده بو یشیر مادر!

خدا را شکر میکُن از ته دل

که نصف دین تو گردیده کامل

بخوان درس و بترس از حیّ یکتا

مترس از حرفهای مفت و بیجا

یکی گوید: دهانت میده بو شیر

یکی گوید: شَوی از زندگی سیر

یکی گوید: پسر، کو ماک و باغت

به خود رحمی بکن، کو نان داغت

یکی گوید: دراین دوران سختی

نبینی روی و بوی نیکبختی

 یکی گوید: زن و بچه قراره

دمار از روزگارت دربیاره

برادر جان بگو با یار و دشمن

توکّل بر خدایم میکنم من

به سوی درگه او رو نمایم

رساند روزی خود را برایم

تو ای بیهوده گو ایمان بیاور

خدا هم میشود بهر تو یاور

مبارک باد این پیوند مسرور

شود چشم حسودان جملگی کور

برای شاعر و داماد باهم

به جای کف زدن، صلوات خواهم



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/۱٤ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

غالبا در لطیفه های خود از عناوین ( تُرکه) ، (قزوینیه) ،

( رشتیه) و . . . 

 استفاده میکنیم . این کار علاوه بر اینکه به احتمال قوی منشأی

 استعماری دارد

؛

زیرا استعمار همواره به دنبال تفرقه انداختن بین قومیّتها و طوائف

 

بوده و هست ؛

 

و چه راهی برای رسیدن به این هدف بهتر از مطرح کردن هر

قومی به صفتی

زشت و آن را در د

هان سایر اقوام انداختن ؟!

علاوه بر این خود این کار از نظر اخلاقی و شرعی غیر قابل قبول

 است .

 

چگونه حاضر میشوید به اهالی رشت و لو به شوخی تهمت

دیّوثی یا به قزوینیها

تهمت لواط بزنید یا ترکها را انسانهائی نفهم و بیشعور جلوه

دهید؟! آیا نمیدانید

رشت و قزوین و تبریز چه علما و دانشمندانی داشته؟ میرزا

کوچک خان و آیه

الله بهجت رشتی ، شهریار و علامه ی طباطبائی ترک و

شهیدرجائی قزوینی

بوده است . اصولا آیا میدانید اگر کسی تهمت عمل نامشروع به

کسی بزند،شرعا

هشتاد تازیانه باید بخورد؟! گذشته از همه ی اینها وجدان ما

نباید راضی شود که

درباره ی یک اهالی یک شهر که همه شیعه و مسلمان هستند

چنین شوخیهای

شنیعی را بر زبان آوریم و گفتن ( یه ترک کافر ) هم مشکلی را

حل نمیکند .

تازه خیلی وقتها هم هویّت طرف دخالتی در محتوای لطیفه ندارد

 و صرفا از

روی عادت او را عنوان میکنیم . به عنوان مثال به این لطیفه دقت

 کنید :

به یه نفر میگن : کجا میری؟ میگه : دارم برمیگردم!

حالا چه نیازی است که بگوییم : به ترکه میگن : کجا میری . . .

بیایید شوخیهایمان را از تهمت و نسبت زشت و شبهه ی

شرعی پاکسازی کنیم



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/۱٢ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

 

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای   /  گفت: یا خواب است یا

 وهم است یا افسانه ای

گفتمش: آن کس می بینی برآن دل بسته است  / گفت: یا کور

است یا مست است یا

دیوانه ای

 

نظر فراموش نشه

 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/۱٠ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

 

 

وحید ای نوجوان خوب و باهوش

به پند یاسر وافی بده گوش

اگر خواهی حیات جاودانی

به دنیا رو مکن تا میتوانی

عبادت کن خدای مهربان را

همان که آفریده جسم و جان را

بخوان درس و بترس رب یکتا

خدائی که ندارد مثل و همتا

بگو راز و بخواه از او نیازت

خدایت را صدا کن در نمازت

عبادت کن خداوند صمد را

زجان گو : قل هو الله احد را

وحید ای نوجوان خوب و باهوش

بکن پند مرا آویزه ی گوش

اگر خواهی شود کار تو آسان

همیشه گوش کن حرف پدرجان

نمیخواهد برایت جز سعادت

کند فرزند را بابا هدایت

مده آزار مادر ای وحید خان

تو را زائید و دادت شیره ی جان

بزرگت کرده با صد رنج و سختی

نخواهد بهر تو جز نیکبختی

وحید ای نوجوان خوب و عاقل

مشو یک لحظه از الله غافل

اگر غافل شوی از یاد رحمان

شوی خواهی نخواهی یار شیطان

اگر غافل شوی از یاد معبود

ندارد زندگی از بهر تو سود

وحید ای نوجوان خوب و باهوش

مکن الطاف حق هرگز فراموش

همیشه عبد رب العالمین باش

بهوش از دام شیطان لعین باش

همیشه باش باهوش و مراقب

بپرهیز از رفیق نامناسب

رفیق بد بَرَد ایمان انسان

بدون دین شوی با خاک یکسان

غلط گفتم، بدون عشق داور

بُوَد خاک و گل و شن از تو بهتر

نگاه خود به نامحرم مینداز

مکن گوشَت اسیر ساز و آواز

مواظب باش شیطان در کمین است

همه پند من از بهر همین است

اگر شیطان شود بر عقل پیروز

شوی بدبخت و مجنون و سیه روز

وحید ای نوجوان خوب و باهوش

مکن پند مرا هرگز فراموش

اگر خواهی شوی از اهل ایمان

خدا را کن عبادت از دل و جان

عبادت روح و جان را میکند پاک

کنی پرواز تا آن سوی افلاک

بکن در رفع مشکل کوشش و کار

منه از تنبلی بر دوش کس بار

توئی فرزند حال و مرد فردا

که باید گویمت : ای شیر مردا

به ایمان و به قدرت کن حفاظت

ز دین و هم ز کشور با رشادت

اگر خواهی شوی سرباز قائم(ع)

بکن روح و روانت پاک و سالم

دگر کافی بُوَد پند و نصیحت

نگفتم با تو جز حق و حقیقت

تو هم یاسر، به پند خود بده گوش

و گرنه اینهمه جانم مزن جوش!

 

 

 

 

خداوند توفیق داد در سال ٨٧ همراه 

حجت الاسلام والمسلمین

احمد یاسر وافی یزدی

که مثل یه فرشته است مشرف بشم

حج با بقیه بچه های استان گلستان

حج دانش اموزی بود

خدا توفیق بده که انشاالله همه دوستان

به این سفر اسمانی مشرف بشن

 

نظر فراموش نشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/۱٠ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

عشق بازی کار هر شیّاد نیست

این شکارر دام هر صیاد نیست

عاشقی را قابلیت لازم است

طالبِ حق را حقیقت لازم است

عشق از معشوق اول سر زند

تا به عاشق جلوه ی دیگر کند

تا به حدّی که بَرَد هستی از او

سر زند صد شورش و مستی از او

شاهدِ این مدّعا خواهی اگر

بر حسین و حالت او کن نظر

روز عاشورا در آن میدان عشق

کرد رو را جانب سلطان عشق

بارالها، این سرم، این پیکرم

این علمدار رشید، این اکبرم

این سکینه، این رقیه، این رباب

این عروس دست و پا از خون خضاب

این من و این ذکرِ یا رب ربَم

این من و این ناله های زینبم

پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق

ای حسین ای یکه تاز راه عشق

گر تو بر من عاشقی ای محترم

پرده برکش من به تو عاشقترم

غم مخور که من خریدار توأم

مشتری بر جنس بازار توأم

هر چه بودَت داده ای در راه ما

مرحبا صدمرحبا خود هم بیا

خود بیا که میکشم من ناز تو

عرش و فرشم جمله پا اندازِ تو

لیک خود تنها نیا در بزم یار

خود بیا و اصغرت هم بیار

خوش بُوَد در بزم یاران بلبلی

خاصه در منقار او برگ گلی

خود تو بلبل، گل علیِّ اصغرت

زودتر بشتاب سوی داورت

 

شاعر ناصر الدین قاجار 

 

نظر بدین



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/۸ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

دنیاست چو قطره ایّ و دریا : زهرا

کی فرصت جلوه دارد اینجا ، زهرا؟

قدرش بُوَد امروز نهان چون دیروز

هنگامه کند ولیک فردا ، زهرا

خالق چو کتاب خلقت انشا فرمود

عالَم چو الفبا شد و معنا : زهرا

احمد که خدا گفت به مدحش : لولاک

کی میشدی آفریده ؟ لولا زهرا

طاها و علی دو بیکران دریایند

آن برزخ ما بین دو دریا : زهرا

او سرّ خدا و لیلة القدر نبی است

خیر دو سرا ، درخت طوبا : زهرا

سرسلسله ی نسل پیمبر : کوثر

سرچشمه ی نور چشم طاها : زهرا

تنها نه همین مادر سبطین است او

فرمود نبی : ام ابیها : زهرا

در آل کسا محور شخصیتهاست

ما بین اب و بعل و بنیها : زهرا

از احمد و مرتضی چه باقی مانَد؟

از مجمعشان شود چو منها زهرا

 آن پایه که دیروز پیمبر بنهاد

امروز نگهداشته برپا زهرا

 حرمت بنِگر که در صفوف محشر

یک زن نَبُوَد سواره الا زهرا

 هنگام شفاعت چو رسد روز جزا

کافیست برای شیعه تنها زهرا

 حیف است خدایا که در آتش سوزد

آن شیعه که وِرد اوست : زهرا ، زهرا

نظر بدین عزیزانم



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٥ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

از ابوهریره منقول است که صبحی با رسول خدا نماز صبح کرده

 بودیم.آنجناب پشت مبارک به محراب داده بود و روی به اصحاب

 آورده در صحبت بود که مردی از انصار زسیده پیش آمد و گفت :

 یا رسول الله گذار من بر در خانه ی فلان شخص افتاد که سگی

 دارد و آن سگ سر راه بر من گرفته جامه مرا درید و ساق مرا

مجروح ساخته مرا از خدمت شما محروم کرد و روز دیگر شخص

 دیگر آمد و به همان طریق شکوه از آن سگ نمود و جامه ی

 دریده و ساق مجروح به آن حضرت نمود از نرسیدن به نماز

 متالم بود .پس رسول خدا برخاسته متوجه خانه ی آن شخص

 شده فرمود: سگ عقور را قتل واجب است چون به در آن خانه

رسید، انس پیش رفته در را بکوفت.صاحب خانه بیرون آمده

 گفت: یارسول الله،چه چیز شما را به خانه ی من آورده و حال

آنکه من بر دین شما نیستم و اگر به من رجوعی بود مرا

 میبایست طلب فرمائید که به خدمت آیم. من که باشم که شما

 شما تصدیع کشیده به خانه ی من درآیید ؟! حضرت رسول خدا

فرمودند : تو را سگی درنده است و هر روز یکی را مجروح

میسازد و جامه میدرد.آن سگ را بیار تا بکشم که قتل سگ

درنده واجب است.پس آن مرد به درون خانه دویده ریسمانی در

 گردن سگ کرده،کشان کشان بیرون آورد. چون چشم آن سگ

 به حضرت رسول خدا افتاد،به قدرت الهی به زبان آمده،گفت:

 السلام علیک یا رسول الله،چه چیز شما را به اینجا درآورده

است و سبب قتل من چیست؟حضرت فرمود که دیروز فلان را و

امروز فلان را جامه دریده ای و پاهای اسشان را مجروح ساخته

و از نماز محروم کرده ای . آن سگ به زبان فصیح گفت :یا رسول

 الله، مرا کار به مؤمنان نیست و این دو شخص از جمله ی

 منافقان و دشمنان امیرالمؤمنین اند و چون به خانه ی خود

 میروند ابن عم تو را ناسزا میگویند و سب میکنند و اگر ایشان

 چنین نمیبودند،متعرض ایشان نمیشدم و لیکن مرا نخوت عربیت

 و حمیت اهل محبت بر آن میدارد که دشمنان او را به قدر امکان

 ایذا کنم و اهانت برسانم.چون رسول خدا این کلمات را از آن

 حیوان که دمش به از ریش منافقان است ، شنید،به صاحب

سگ سفارش نمود که مشفقانه با آن سگ سلوک نماید

 خواست که برگردد.آن مرد به دست و پای آن حضرت افتاد و

 گفت :

یا رسول الله ،هر گاه سگ من شهادت به رسالت تو داده

 باشد،من کم از سگی باشم اگر ایمان به تو نیارم. دست بده تا

مسلمان شوم که من گواهی میدهم که خدا یکی است و تو

 رسول و فرستاده ی خدایی و ابن عم تو ولی خدا و و صی

 مصطفاست.هر که با او بد باشد،صد مرتبه از سگ کمتر است

و جای او در وسط جهنم است. آن مرد توفیق اسلام یافت و

 جمیع آنهایی که در خانه ی او بودند مسلمان شدند حدیقه

 الشیعه/مرحوم مقدس اردبیلی/چاپ نشر دلشاد/صفحه ی۴۰۸

 

نظر فراموش نشه

 



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٥ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

ای عزیزم  قدر همسر را بدان

زن گُل و ریحان بُوَد نه قهرمان

سختگیری کار نامردان بُوَد

حُبّ همسر آیه ی ایمان بُوَد

 خانه و ماشین و پول و اسکناس

زیورآلات و مُد و کفش و لباس

باعث خوشبختی انسان نشُد

پس بیا و فکر کن در حال خود

 زندگی را با محبّت زنده کن

بر گرفتاریّ و مشکل خنده کن

گر که خواهی نیکبختیّ و صفا

رو به سوی خالق یکتا نما

او علیم است وسمیع است و بصیر

بر تمام کارها باشد قدیر

رازق است و روزی ما را دهد

گر ز او خواهیم، یار ما شود

باش اینک عبد رب العالمین

شیعیان را کن فزون اندر زمین

هر کسی دندان دهد، نان هم دهد

از خدا خواهم که ایمان هم دهد

 

هر که ایمان و عمل توأَم کند

پشت مشکلهای خود را خم کند

شعر از احمد یاسر وافی

نظر بدین



تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٤ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

مراتب عشق و محبت

عده‌ایی معتقدند عشق یک نوع بیشتر نیست و آن همان عشق جنسی است که ریشه‌ی عضوی و فیزیولوژی دارد و غیر از این نیست و تمام عشق‌هایی که در عالم وجود داشته است و دارد با همه آثار و خواصش همه عشق‌های جنسی‌اند. یعنی عشق را چه از لحاظ مبداء و چه از لحاظ کیفیت و چه از لحاظ هدف جز شدت غریزه جنسی نمی‌دانند. از نظر این عده استعمال عشق در مورد خداوند نیز خارج از نزاکت و ادب و عبودیت است. فروید از روانشناسان غربی حتی محبت را نیز همانند عشق امری جنسی می‌داند و تا آنجا پیش می‌‌رود که خیر و فضیلت و علم دوستی و همه چیز را جنسی می‌داند که البته امروزه کسی نظریه او را قبول ندارد.(2)
قدر مسلم این است که بشر عشق را ستایش می‌کند یعنی یک امر قابل ستایش می‌داند در صورتی که آنچه از مقوله شهوت است قابل ستایش نیست، مثلاً انسان شهوت خوردن و یا میل به غذا - که یک امر طبیعی است - دارد ولی این میل طبیعی قابلیت تقدیس پیدا نکرده است. پس می‌توان گفت عشق هم تا آنجا که به شهوت جنسی مربوط باشد مثل شهوت مرد و زن است و قابل تقدیس نیست و لذا آنچه قسمت بزرگی از ادبیات دنیا را در تقدیس عشق تشکیل می‌دهد به نوع دیگری از آن مربوط است که خود دارای درجات و مراتبی است.(3) که شامل عشق انسان به انسان، انسان به خدا، خدا به انسان و خدا به ذات خود است.
با آنکه دربارهِِِِِِِِِِ‌ی محبت و عشق سخن بسیار رفته است و برخی از دانشمندان و متفکران کوشیده‌‌اند به سبک و سلیقه‌ِِ‌‌‌‌‌‌ی خود به توصیف و تبیین آن بپردازند اما اکثر آنان حقیقت عشق را تعریف ناپذیر دانسته‌اند و عشق را ذات محض و صرفی می‌دانند که نمی‌توان آن را تحت مقوله‌ای از مقولات در آورد و برای آن جنس و فصلی در نظر گرفت.

از نظر این گروه باید میان عشق شهوانی و جنسی با غیر آن که عشق افلاطونی(4) خوانده می‌شود فرق گذاشت به بیان دیگر میان عشق زمینی و عشق آسمانی تفاوت قائل شد. در واقع احساسات انسان انواع و مراتب دارد.برخی از آنها از مقوله‌ی شهوت و مخصوصاً شهوت جنسی است که از وجوه مشترک انسان و سایر حیوانات است با این تفاوت که در انسان اوج و غلیان زاید الوصفی می‌گیرد و بدین جهت نام عشق بدان می‌دهد و در حیوان هرگز بدین صورت در نمی‌آید ولی به هر حال از لحاظ حقیقت و ماهیت جز طغیان و فوران و طوفان شهوت چیزی نیست و از مبادی جنسی سرچشمه می‌گیرد و به همان جا خاتمه می‌یابد اما انسان نوعی دیگر احساسات هم دارد که از لحاظ ماهیت و حقیقت با شهوت مغایر است.
هنگامی که انسان تحت تأثیر این نوع عواطف و احساسات عالی قرار می‌گیرد محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا می‌کند و سعادت او را می‌خواهد و آماده است خود را فدای خواسته‌های او کند. این نوع از احساسات اگر به اوج و کمال برسد به روح شکوه و شخصیت و عظمت می‌دهد.(5)
البته نظریه سومی نیز وجود دارد که معتقدست ریشه‌ی همه عشق‌ها امر جنسی است ولی همین امر جنسی در شرایط خاصی تدریجاً تغییر شکل می‌دهد و خاصیت جنسی و شهوانی خود را از دست می‌دهد و جنبه روحی و معنوی به خود می‌گیرد. این عده قائل به دوگانگی عشق از لحاظ کیفیت و هدف هستند وگرنه از لحاظ ریشه و مبدأ آن را با شهوات یکی می دانند.
هنگامی که انسان تحت تأثیر این نوع عواطف و احساسات عالی قرار می‌گیرد محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا می‌کند و سعادت او را می‌خواهد و آماده است خود را فدای خواسته‌های او کند.

از نظر ایشان جای تعجب نیست که یک امر مادی شکل معنوی به خود بگیرد زیرا میان مادیات و معنویات دیوار غیر قابل عبوری وجود ندارد و هر امر معنوی اصل و پایه مادی و طبیعی دارد و هر امر مادی یک گسترش و بسط معنوی.(6) ویل دورانت مورخ معروف فلسفه در کتاب لذت فلسفه این نظریه را برگزیده و با رأی فروید بر شدت مخالفت می‌کند.(7)
دیدگاه ملاصدرا در مورد مراتب عشق و محبت

ملاصدرا تابع نظریه‌ی دوم است و معتقد است ممکن است عشق در غیر جسمانیات و متعلقات ماده هم یافت شود.(8) لذا او عشق را دو قسم کرده است: یکی عشق حقیقی و دیگر عشق مجازی.

نظر بده دلمو نشکون

 



  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ