تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

کاربر عزیزی با عنوان بی وفا ! که اهل شهربابک کرمان هستند ، در بخش نظرات پست قبلی فرموده اند :

مطلبتون جالب اما به جا نبود
شما یه جا در حرفاتون گفتید که « این سوال را مطرح کردم که آیا به راستی وطن را باید دوست داشت ؟ » اگه از من می پرسیدید می گفتم بله بچه ها هم حق دارند زبان حالشون این باشه که این چه سوالی است آخه شما نپرسیدید که آیا به راستی فقط وطن را باید دوست داشت ؟ اگه اینو می پرسیدید قطعا بچه ها می گفتند نه
  یه جااومده«بچه ها گفتند : نخیر استاد ، ملاک ایران فعلی و کسانی هستند که فارسی حرف میزنند» این جا رو بچه ها اشتباه کردند (یه جورایی یه برگ برنده دادند به شما) من هم میگویم ملاک ایران فعلی است اما نمی گویم کسانی که فارسی حرف بزنند بعد اگه پنجاه سال دیگه خراسان از ایران جدا شود چه ربطی داره که ما محبتش رو از قلبمون بیرون کنیم
 دوست داشتن وطنی که از امید های پیامبر و امام زمان است چگونه می تواند مورد تایید اسلام نباشد
 شما در حرفاتون گفتید « می بینید بچه ها ، وطن دوستی سبب جدایی و تفرقه است .» چه بسا جاهایی که وطن دوستی سبب همدلی و وحدت شده است حتی بیشتر از این که سبب جدایی و تفرقه شود
من باید بگویم من یک ایرانی هستم و هر مسلمان و شیعه ای را در هر جای جهان با هر لهجه و رنگ و ملّیتی دوست دارم و این که می گویم من ایرانی هستم به خاطر این نیست که خودم را از سایرین برتر بدانم
در آخر باید بگم لبنان هم جای خوبی برای زندگی است!

و اینک جواب بنده به ایشان :

اولا : خوشحالم که مطلبم برایتان جالب بود ولی تعجب میکنم که چطور یک مطلب نابجا ! میتونه جالب باشه !

ثانیا : خب از شما میپرسم :
( آیا به راستی وطن را باید دوست داشت؟ ) جواب من این است که : خیر ؛ اگر نظر شما : آری است ؟، چرا ؟ چرا باید ایران را دوست داشت ؟ اگر کسی بگوید من ایران را دوست ندارم ، آیا به او ایرادی وارد است ؟ مگر ایران غیر از یک قطعه زمین است که چون بزرگ است به آن سرزمین میگویند؟ گفته اید :  ایران مورد نظر پیامبر و امام زمان است . اولا : چه کسی این را به شما گفته ؟! اگر هم بگویید : یاران حضرت ایرانی اند ، پس باید یاران امام زمان را دوست داشت نه ایرانیان را . یار امام زمان را دوست داریم اگرچه یمنی باشد و از دشمن او بیزاریم اگرچه ایرانی باشد . پس ایرانی بودن نقشی در  ملاک محبت ما ندارد

تازه در مقاله ام اشاره کردم که وطن شما شهربابک است نه ایران . به چه دلیل شما بقیه ی ایران را وطن خود میدانید ؟ راستی به چه دلیل ؟ آیا فقط به خاطر اینکه خطی با نام مرز دور این کشور متشکّل از سیصد شهر کشیده شده است ؟ با این حساب اگر پنجاه دیگر افغانستان به ما حمله کرد و حاکمان وقت برای آتش پس ، خراسان را به او دادند ، دیگر خراسان وطن تو نیست ؟ چون تو خراسان را دوست داشتی به خاطر اینکه وطن تو بود و وطن چیزی نیست جز مجموعه استانهایی که خط مرزی آنها را از کشورهای همسایه جدا میسازد !

ثالثا : یک مورد بیاورید که وطن دوستی سبب همدلی و وحدت شده باشد . مگه میمندی ها شهربابکی نیستند ؟ پس چرا با هم وحدت ندارین و آنها را صهیونیست میخوانید؟! در جنگ تحمیلی هم که شاید منظور تو بوده ، آنچه مردم را به جبهه ها کشاند ، عِرق ایمانی بود نه عِرق ملی . آیا جان خود را فدای خاک کردن احمقانه نیست ؟ جانم فدای ایران یعنی جانم فدای خاک . شما اگر معنای دیگری برای این شعار به ذهنتان میرسد ، بفرمایید ! هنر نزد ایرانیان است و بس هم حرف غلطی است .

رابعا نوشته اید : (من باید بگویم : من یک ایرانی هستم که هر مسلمان و شیعه ای را دوست دارم  و این که می گویم من ایرانی هستم به خاطر این نیست که خودم را از سایرین برتر بدانم)

چرا شما باید خود را یک ایرانی معرفی کنید ؟ چرا نمیگویید : من یک کرمانی هستم؟یا یک آسیایی هستم؟ چرا ایرانی بودن را انتخاب کرده اید؟اگر این عنوان به قول خودتان که درست هم هست، مایه ی برتری نیست،چرا آن را به کار میبرید؟ چرا نمیگویی : من یک زمینی هستم ؟ به راستی (زمینی بودن) بیشتر از ایرانی بودن مایه ی وحدت نیست ؟ مگر نمیگویند : نوع دوستی؟ ( که البته من نوع دوستی را هم قبول ندارم ! بگذریم ) خب مگر تمام زمینی ها همنوع ما نیستند ؟ چرا با ایرانی نامیدن خود دایره ی نوع دوستی را تنگ میکنیم ؟

سرت را به درد نیاورم . من اگر یک عرب یا افغان یا چینی هم بودم ، غصه نمیخوردم که چرا ایرانی نیستم و سعی میکردم که مسلمان و شیعه ی خوبی باشم . مطمئنم شما هم همینگونه ای

در پایان باید بگویم : که همه جا جای خوبی برای زندگی کردن است به شرط آنکه خوب زندگی کردن را بلد باشیم   



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

متأسفانه مسأله ی وطن دوستی به حدّی در اذهان ما ریشه دوانده که گاهی برخی از آن تعبیر به وطن پرستی میکنند ! روزی در کلاس آموزش عربی وقتی به عبارت (اُحبُّ وطنی) رسیدم ، این سوال را مطرح کردم که آیا به راستی وطن را باید دوست داشت ؟ و بچه ها با تعجب از این سوال ، جوری به من نگاه کردند که زبان حالشان این بود که : استاد، این چه سؤالی است؟! معلوم است که انسان باید وطنش را دوست بدارد و من از آنها پرسیدم : وطن ما کجاست و آنها همه گفتند : ایران . پرسیدم کدام ایران؟ از ایران ما در صد سال گذشته بیش از یک ملیون متر مربع در جنگها و قراردادهای خائنانه ی متعدد کم شده است ! صد و پنجاه سال پیش افغانستان و جمهوری های شوروی و عراق جزء خاک ایران بود . حتی کشور بحرین تا همین چهل سال قبل جزء ایران بود . آن را گرفتند و در عوض تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی را به ما دادند ! آیا یک وطن دوست باید افغانستان و تاجیکستان و بحرین را هم دوست داشته باشد ؟ بچه ها گفتند : نخیر استاد ، ملاک ایران فعلی و کسانی هستند که فارسی حرف میزنند و من گفتم : اولا جهت اطلاع شما عرض کنم که تاجیکها و افغانها هم به زبان فارسی صحبت میکنند آنهم فارسی اصیل دَری که زبان فعلی ما نسبت به آن عامیانه به حساب میاید ؛ ثانیا : با این حساب باید خوزستان را هم جزء ایران و مشمول وطن دوستی ندانید چون آنها زبانشان عربی است . فکر کنم شما اگر روزی حاکم ایران شوید، خوزستان را هم به خاطر زبانش به عراق واگذار کنید ! ثالثا اگر پنجاه سال دیگر استان خراسان در نتیجه یک جنگ یا یک بده بستون پشت پرده از ایران جدا شد ، شما با این حساب در نیمه ی دوم عُمرتان باید دوستی خراسان را از قلبتان بیرون کنید چون دیگر وطنتان به حساب نمی آید ! از بچه ها پرسیدم : شما مدینه و کربلا را بیشتر دوست دارید یا تهران و شیراز را ؟ یکیشان که دوستش داشتم، فورا گفت : معلومه مدینه و کربلا را . گفتم : درست است ، ایران یک قطعه ای است از کره ی زمین و انسان نباید به ایرانی بودن خود افتخار کند و غیر ایرانی را به چشم حقارت بنگرد ( انّ اکرمکم عندالله أتقاکم ) این کار مثل کار آن عربهای منافق است که برای مسخره کردن سلمان به او میگفتند : سلمان فارسی ؛ یکبار یکی از همین وطن پرستهای عرب از سلمان پرسید : پدرت کیست؟ و او جواب داد : من سلمان بن اسلام هستم . یعنی من فرزند اسلام هستم،افتخارم این است که مسلمان هستم،چه فرقی میکند که پدر و اجدادم که باشند یا کشورم کجاست

 

از بچه ها پرسیدم : کسانی که با من موافق نیستند،بگویند:وطن انسان کجاست؟یکی از بچه ها که کرمانی بود،گفت:جایی است که انسان در آنجا متولد شده است . به او گفتم : بنابراین وطن تو کرمان است . پس چرا باید شیراز و تبریز و اصفهان را دوست داشته باشی؟! چرا بقیه ی ایران را وطن خود میدانی؟! سپس گفتم : میبینید بچه ها ، وطن دوستی سبب جدایی و تفرقه است . یکی میگه من ایرانی ام اون یکی میگه من افغانی ام و سومی میگه من عراقی هستم و هر یک خود را جدا از دیگری میپندارد . در یک کشور هم یکی میگه من کرمانی ام یکی میگه من تهرانی ام و سومی میگه من گرگانی هستم و چه اختلافات و جنگها که به خاطر این تعصّبات پوچ پدید نیامده است

بچه ها اسلام آمده که بگوید : ( ایها الناس ان ربکم واحد و ان اباکم واحد ، لا فضل لعربی علی عجمی و لا لعجمی علی عربی و لا لاحمر علی اسود و لا لاسود علی احمر الا بالتقوی ) یعنی : ای مردم، پروردگار شما یکی است و همه شما فرزندان آدم هستید . نه عرب بر عجم فضیلت دارد و نه عجم بر عرب برتری . نه سرخ و سفید پوست بر سیاه برتر است و نه سیاه پوست بر سرخ و سفید و تنها ملاک برتری تقوا هست و بس

بنابراین حس وطن پرستی و ناسیونالیستی،به هیچ وجه مورد تأیید اسلام و عقل نمی باشد

بچه ها من افتخار میکنم که یک مسلمان شیعه هستم و هر مسلمان و شیعه ای را در هر جای جهان با هر لهجه و رنگ و ملّیتی دوست دارم   



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

گفت: فقیرم
گفتند: نیستی
گفت: فقیرم! باور کنید
گفتند: نه! نیستی
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید
و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دست‌هایش خالی است و چه سختی‏هایی شب و روز می‏کشد؛ ولی امام هنوز فقط نگاهش می‏کردند
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم، حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله
گفت: نه! به خدا قسم نه
هزار دینار؟
نه! به خدا قسم نه
ده‌ها هزار؟
نه! باز دوستتان خواهم داشت
گفتند: چطوری می‏گویی فقیری، وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی‏فروشی؟چطور می‏گویی فقیری، وقتی کالای عشق به ما، در دارایی تو هست؟

 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ | ٥:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

السلام علیک یا اباعبدالله

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروارها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود!

بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود!

هر چه کردم سعی تا گویم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرزهای آتشین

قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو

هر چه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه

کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک نا امید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هرکجا و دل فکار
می کشیدندم به خِفّت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور

لب که نه، سرچشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات

چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کِی به زیبائی او گل می رسید
پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)
من کجا و دیدن روی حسین (ع)

گفت: آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه این جا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده

قلب او از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ی من می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان

بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا (س) می برم

هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود

کشته اشکم، شفیع امتم
شیعیان را مُنجِیَم از درد و غم

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت میدهد

سختی جان کندن و هول جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم زخواب
از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟!

من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گِریَم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون
حبّ دنیا را ز قلبت کن برون

حبّ دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولیّ را خون کند

باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان

سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند
غافل از واقعه ی روز حسابت نکند

ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی (ع)
آن چنان باش که ارباب جوابت نکند!



--------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

متاسفانه شاعر این شعر زیبا رو نمی شناسم.
البته این شعر رو به گونه های مختلف می توانید در نت پیدا کنید، ولی نه به این کاملی و جامعی! از حاج اقا وافی گرفتم گفتم بزارم تا بخونید شما هم

راستی امتحاناتم داره شروع میشه احتمال داره نباشم مدتی

و فقط بیام برای تایید نظرات برام خیلی دعا کنید منم به یاد همتون هستم



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ...

امشب ساعت ده و نیم ، ماه گرفتگی جزئی رخ میدهد و بر هر مسلمان مُکلّفی واجب است قبل از باز شدن ماه ، نماز آیات بخواند

 

نماز آیات دو رکعت است و طریقه ی مختصر آن این است که :

بعد از الله اکبر، سوره ی حمد را تا ولاالضالین، بخوانیم و بعد از گفتن بسم الله الرحمان الرحیم، به رکوع برویم

بعد از گفتن ذکر رکوع برخیزیم و بگوییم : قل هو الله احد دوباره به رکوع رفته و پس از رکوع دوم : الله الصمد

بعد از رکوع سوم : لم یلد و لم یولد

بعد از رکوع چهارم : ولم یکن له کفوا احد

و بعد از رکوع پنجم به سجده میرویم و پس از دو سجده برمیخیزیم و رکعت دوم را هم مثل رکعت اول میخوانیم و بعد از دوسجده ی رکعت دوم ، تشهد و سپس سلام  میدهیم

مستحب است قبل از رکوع دهم قنوت نیز خوانده شود

اگر کسی عمدا نماز را نخواند، پس از اتمام ماه گرفتگی باید قضای آن را بخواند و تا آخر عمر به گردن اوست

اگر کسی نمیدانست قرار است ماه یا خورشید بگیرد و بعد از اتمام آن مطلع شد، در صورتیکه مثل امشب ماه گرفتگی جزئی باشد، قضا بر او واجب نیست ولی اگر تمام ماه  یا خورشید گرفته باشد ، باید قضا کند



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٧ | ٥:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

سلام همیشگی من خدمت دوستان عزیزم

و عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری اقا اباعبدلله الحسین (ع)

این شعر رو حاج اقا وافی عزیزم خواستن بزارم تو وبلاگ گفتم بزارم تو وبلاگ تا شما هم بخونید

برای یاد اوری حاج اقا وافی همون روحانی کاروان حج عمره دانش اموزی ٨٧خودم

هستن ایشون مهارت خیلی خاصی در گفتن اشعاردرباره معصومین دارند کتابی به نام بوی بهشت هم اثر

ناب ایشون هست

انشاالله هرجا که باشد در کمال سلامتی و سعادت باشند چون حاج اقا وافی

انسان معمولی نیست

اکثر دانش اموزان استان گلستان که به عمره عزیمت کردند با حاج اقا وافی

در ارتباط هستند از هر طریق نامه زنگ

اینکه فامیلشون وافی واقعا برازندشونه واقعا وفادارن هستند

بعد از حج خودم ٢بار از قم که به استان ما اومدن حتی برای چند ساعت به خونه ما تشریف

اوردند

من اینقدر به حاج اقا وافی اس ام اس میدم که نگو نپرس

بنده خدا رو خسته کردم ولی امیدوارم خدا روزیشون رو حداقل بهشت قرار بده

این تصویر متعلق به ایشون این حاج اقا عزیزم من حداقل فکر کنم از ۵بار بیشتر عمره

مشرف شده خدا نصیب همه بشه برن

خود همین حج رفتن زیاد سعادت میخاد بعضی ها سر همین حج رفتن زیاد

خیلی حرف در میارن من مخالفشونم وقتی خدا به اون ادم لبیک گفته

دیگه حرف حدیث ها معنی نداره

 

این تصویر متعلق به عزیز دلم

حجت الاسلام والمسلمین حاج اقا احمدیاسر وافی یزدی گلم که گذاشتم

چشم نزنید خیلی جوان نشون میده ولی ما هم هنوز نفهمیدیم حاج اقا چند سالشونه

 

اینم متن شعر

بوی بهشت می وزد از کربلای تو

ای کشته ای که جان دو عالم فدای تو
برخیز و باز بر سر نی آیه ای بخوان
ای من فدای آن سر از تن جدای تو
اندر منا ذبیح یکی بود و زنده رفت
ای صد ذبیح کشته شد اندر منای تو
رفتی به پاس حرمت کعبه به کربلا
شد کعبه ی حقیقی دل کربلای تو
اجر هزار عمره و حج در طواف توست
ای مروه و صفا به فدای صفای تو
با گفتن رضاً بقضائک به قتلگاه
شد متحد رضای خدا با رضای تو
تو هرچه داشتی به خدا دادی ای حسین
فردا خداست جل جلاله جزای تو
خون خداست خون تو و جز خدای نیست
ای کشته ی خدا به خدا، خونبهای تو
ما را هم ای حسین گدایی حساب کن
آخر کجا رود به جز این در گدای تو



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/۳ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ...

1- تنها امامی که در معرکه ی جنگ به شهادت رسید ( امیرالمؤمنین(ع) با اینکه در دهها جنگ شرکت کردند و بارها مجروح شدند ولی در مسجد کوفه مورد سوءقصد قرار گرفتند؛ بقیه ی ائمه هم که مسموم شدند)

 

2- تنها امامی  که در دعای توسل ازایشان به عنوان (ایّها الشهید) یاد شده با اینکه همه ی ائمه ی ما شهید شده اند

3- تنها امامی که در زمان حیات خود پدر دو شهید شد (: علی اکبر و علی اصغر)

4- تنها امامی که اربعین و زیارت اربعین دارد

5- تنها امامی که قبر مطهرش بیش از ده بار توسط ظالمان خراب شد تا اثری از آن باقی نمانَد

6- تنها امامی که بدون غسل و کفن دفن شد

7- تنها امامی که سر مبارکش از بدن جدا شد

8- تنها امامی که تشنه لب به شهادت رسید

9- تنها امامی که بعد از شهادتش،خانواده اش اسیر شدند

10- تنها امامی که پدر و مادر و نسلش معصوم بودند

11- تنها امامی که در تربتش شفاست

12- تنها امامی که نماز مسافر در حرمش تمام است

13- تنها امامی که انبیای قبل از او از آدم تا خاتم بر او گریستند

14- تنها امامی که انبیا محل دفنش را زیارت کردند(ما من نبیّ الا و قد زار کربلاء)

15- تنها امامی که ولادتش توأم با حزن و گریه بود

16- تنها امامی که در روز ولادتش شفاعت کرد ( قضیه ی فُطرُس)

۱۷- اگر ویژگیهای دیگری به ذهنتان آمد،تذکر بدین تو نظرات

التماس دعا

 

 



  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ